تبليغاتX
Paradox ( سابق Nothing )
کارم زیر ِ دوش تمومه، اول شیر ِ آب ِ سرد-و میبندم که یخ نزنم، تا آب گرم-و ببندم میسوزم، ولی مثل ِ همیشه حموم یکی از لذید ترین روزمره های زندگی-ه، میرم سمت حوله که ارتش ِ افکار بی ربط به سمتم حمله ور میشن...
هفته ای سه روز دانشگاه، با احتساب ِ شهرستان بودن میشه سه روز ِ کامل + هفته ای سه تا نصفه روز کلاس زبان، میشه چهار و نیم/هفتم (65%) زندگی صرف ِ درس میشه ....
ناخودآگاه ِ من با خودش حساب میکنه 35% برای باقی ِ شئونات زندگی کم-ه، پس 65% واسه درس از سرش هم زیاده پس میاد چیکار میکنه؟  دریغ از 2زار وقت گذاشتن واسه درس و وقتی درس نخونی پس 65% ِ زندگی ِ «معین» عملا ً بی نتیجه میشه ... معینی که دلش میخواست  وقتشو صرف ِ خوندن، اندیشیدن، نوشتن، تحلیل و کتاب و هنر و ورزش کنه و به یه آدم متفکر ِ عمیق ِ پر تبدیل بشه65% ِ زندگیش شده بطالت !! و این به ناخودآگاه ِ معین ضربه وارد میکنه، خدشه دارش میکنه! معین حالا نه کاری-و میکنه که دوستش داره، نه کاری-و که استعدادش رو داره، پس یه اتفاق ِ خیلی بد میفته، روحیه-شو از دست میده، معین ِ ضربه پذیر ِ ما حالا حاضره -ه روحیه رو به هر قیمتی بازیابی کنه ولی اون نه خوندن بلده، نه اندیشیدن، نه تحلیل و نه آدم ِ متفکری-ه پس میاد چیکار میکنه؟ با راههای مصنوعی خودش-و آروم میکنه، اینجوری میشه که معین ِ ما میشه یه آدم ِ دیگه از اون چیزی که میخواسته و این یه اتفاق ِ بد-ه ، معین، حالا، حتی از این اتفاق ِ بد دفاع میکنه و این هیچکس و خوشحال نمیکنه... حوله مو برمیدارم، میپوشم که سرما نخورم!

نوشته شده توسط moeen در جمعه 7 فروردین1388 ساعت 3:46 | لینک ثابت |
 وقتی دوازده ساعت پیش از شمال برگشتیم و وقت خداحافظی رسید و هر کدوم خواستیم بریم سی ِ خودمون حسین گفت : بیست و چهار ساعت وقت داریم درباره ی سفر یه انشا بنویسیم من گفتم: هه هه هه هه حسین هم گفت : هه هه هه هه هه و از هم جدا شدیم ...الان، یعنی وقتی دوازده ساعت از اون مهلت بیست و چهار ساعته حسین گذشته به خودم میگم چه ایرادی داره شوخی ِ حسین-و جدی بگیرم؟
1.سعی کنید همسفر ِ خوبی داشته باشید که اگر پنج روز تعطیلی به پستتون خورد بار شمال-و ببندید
2.سعی کنید از یک روز زودتر ماشین-و ببرید تعمیرگاه تا مثل ما مجبور نشید آخرش با اتوبوس (!) برید
3.سعی کنید پدربزرگ ِ مادریتان یک ویلای تر و تمیز به ارث گذاشته باشد و با خانواده مادرتان چنان رابطه حسنه ای داشته باشید که به راحتی کلید بگیرید
4.سعی کنید حتی الامکان سفرتان حاوی ِ تنوع ِ جنسیتی باشد
5.سعی کنید ابعاد ِ کالیبر ِ باسنتان خیلی  گشاد نباشد چون اگر تا دیروز مادرجان (به اشتباه) همه کارهایتان را میکرد برای چندروز حتی مجبور میشوید کارهای دیگران را هم بکنید
6.سعی کنید حتما قرض ضد تهوع به همراه داشته باشی، قول میدم نیاز میشه...راجع به قرص ها و لوازم بهداشتی دیگه من اطلاعی ندارم!!
7.سعی کنید حتما .... .... ... .. ...... .. ..... . .. .... .. و اگر .... در دسترس نبود از ...... استفاده کنید فقط مواظب باشید زیاده روی نکنید
واگر سه+یک مورد از هفت مورد بالا رو رعایت کنید حتما بهتون خوش میگذره
با اینکه هیچ جا خونه خود ِ آدم نمیشه  دلیل نمیشه مسافرت نری
نوشته شده توسط moeen در یکشنبه 11 اسفند1387 ساعت 1:54 | لینک ثابت |
چه روز بدی بود... برای من نه، برای ما ! برای حافظه ی من ! و برای حافظه ما ! ... به توصیه ی ایمان - و کل ِ ایران - رفتم تو صف ِ درباره ی الی ، ولی ...
درست وقتی فیلم شروع شدو بلیط به من و خیلی ها نرسید ، دقیقا وقتی خیلی ها تو سینما نشسته بودند و تلخی ِ درباره الی رو میدیدند بیرون سینما مرد و زن اشک ریختند ، آخه گاز ِ اشک آور چشماشونو سوزونده بود... منم اشک ریختم آخه اون صحنه قلبم رو سوزونده بود
سرما و سوز ِ هوا اذیتم نکرد، حتی ندیدن ِ درباره الی دردناک نبود، ولی وقتی سه دقیقه درمیون یه دختر - یا پسر - جیغ میزد که سوختم ... وقتی پنج دقیقه درمیون یکی رو سوار میکردند و میبردند و وقتی نیروی انتظامی از من و بقیه آخرین روز ِ جشنواره به صرف ِ گاز اشک آور و بازداشت پذیرایی کرد مورمور شدم! مرسی، خیلی ممنونیم نیروی انتظامی، خیلی ممنونیم مسئول امنیت مردم، خیلی ممنون! امروز رفتم که درباره الی ببینم، فیلمی که میگند خیلی تاثیر گذاره، آره رفته بودم تحت تاثیر قرار بگیرم، به شدت هم تحت تاثیر قرار گرفتم
نوشته شده توسط moeen در چهارشنبه 23 بهمن1387 ساعت 19:11 | لینک ثابت |
magnify

از بد ِ روزگار دور و ور ِ من خالیه از آدمهای سینما دوست و هر سال دم ِ جشنواره فجر که میشه این فاجعه تشدید میشه، یه جورایی بهمن هرسال نداشتن یار ِ سینمایی روغمگرد(سالگرد+غم) میگیرم...

این حرفا که تکراریه میدونم، حرف ِ جدید دارم...

سیل ِ پیشنهادهای "تنها سینما رفتن" بود که میرسید، از فریسروش و کتایون گرفته تا ایمان، منم هی طفره میرفتم از "تنها سینما رفتن" ( جز یک بار=چهارشنبه سوری) تا اینکه حتی خودمم کم کم داشتم به خودم اتهام ِ "در حرف سینما دوستی" میزدم...

چند ساعت پیش بود که دیدم دلم داره به هم میخوره، شصتم خبردار شد، داخل ِ بنده نزاع سختی در گرفته بود: یکی میگفت:"این جشنواره فقط عرصه اثبات فیلم نیست، امسال نوبت ِ تو ِ که خودتو (لااقل به خودت) ثابت کنی" دیگری میگفت:"تنها؟ صف؟ برف؟ " نمیدونم کدومشون فرشته بودن کدوم شیطون ولی من حرف ِ اولی و گوش کردم...

تو صف که تنها وایساده بودم، برف که موهامو خراب میکرد، سرما که منو میلرزوند، بلیط فروشی که نیم ساعت دیرتر شروع شد غر زدم به اولی که اثبات کیلو چنده؟

رفتم طبقه هفتم ِ سینما آزادی (که خیلی حرفه ای ساختنش) وای هیشکی تنها نبود انگار، یه نسکافه ی نستله سفارش دادم که بگم مثلا اصلا استرس ندارم،...

فیلم شروع شد، فیلم تموم شد، لذتبخش ترین سینمای عمرم بود، کنارم نه مادری بود که به خاطر من اومده باشه، نه خاله ای که وسط فیلم بخوابه، نه پدری که تو تاثیرگذارترین سکانس فیلم ازمن راجع به پرسپولیس بپرسه و نه دوستام بودن که همه ش بترسم نکنه فیلم بد باشه و کاسه کوزه ها سر ِ من بشکنه!

هفت طبقه رو اومدم پایین، حالا برف تندتر میومد و من از "نبودن ِ جای پارک" تشکر کردم، که باید کلی زیر ِ این برف قدم میزدم تا به ماشین برسم، حالا این برف شده بود ادویه ی حس ِ خوبی که داشتم...

"فجر" ِ امسال برای من تازه شروع شد با "صندلی خالی


نوشته شده توسط moeen در جمعه 18 بهمن1387 ساعت 16:37 | لینک ثابت |
به نظر شخص من: "در زندگی خطرناکترین معیارها و ملاکها آنهایی هستند که شما توانایی دفاع کردن از اون رو دارید ولی در عمل غلط هستند"

یکی از این دیدگاه-های خطرناک، عقیده ی من درباره « ظاهر » و مشتقات اون هست! من همواره مدافع ِ  « به ظاهر رسیدن » و « برای ظاهر زمان گذاشتن » بودم.
من وقتی وارد خط ظاهر شدم و هر قدمی که جلو میرفتم از اونجایی که بودم دفاع میکردم و تا جایی جلو رفتم که میترسیدم روزی دیگه به ظاهرم نرسم. نمیخوام خیلی پیچیده-ش کنم ولی امروز به یه نتیجه ساده رسیذم، نتیجه ای که خیلی ها قبل از من به اون رسیده بودند، اونم اینکه غرق شدن در خط ظاهر میتونه نتایج غیرقابل جبرانی داشته باشه، از خودم پرسیدم چی شد به این نتیجه رسیدم؟ به خودم جواب دادم: من مشکلات خیلی بزرگی تو زندگی-م ندارم، مشکل زیاد دارم، ولی اگر قرار باشه مشکلات ریز و کوچولو رو نتونم حل کنم، «هنر ِ زندگی» چی میشه؟ و امروز من از حل بعضی مشکلات ِ خیلی کوچیکم مثل .... .... ... و ..... .... .. ... و غیره عاجزم!
اگر ظاهر رو یه محور فرض کنیم من از صفر محور تا جایی که امروز وایسادم اومدم و حالا باید این راه-و برگردم، ولی هنوز نمیدونم چقدر برگردم، هنوز نمیدونم کجای محور درسته؟ فقط میدونم زیاد اومدم! و این باعث میشه برخلاف اکثر گناهکارها، بعد از اعتراف حس خوبی نداشته باشم!

نوشته شده توسط moeen در سه شنبه 8 بهمن1387 ساعت 19:45 | لینک ثابت |
انشا: درباره خودتان هرچه میدانید بنویسید ...

_20سال و 6 ماه پیش در خانواده ای غیرمذهبی ، افسرده و ... به دنیا آمدم ...

انشا: درباره خودتان یعنی خودِ خودتان ، نه خانوادتان...

_ابن راند فیلسوف آمریکایی مینویسد : به انسان ها یاد داده اند که شنا کردن در جهت جریان آب فضیلت است اما آفرینشگر کسی است که خلاف جهت آب شنا کند ...  در مقاطع متعدد زندگی پیش اومده که از مواضع-م کوتاه نیام و خلاف جهت آب شنا کنم ، تجربه ی 20 سال و نیمهِ من میگه اگر انرژی خلاف جهت شنا کردن ندارید شکر اضافه میخورید که میخواهید آفرینشگر باشید !

از دیگر ویژگی ها-م اینکه خیلی ذوست دارم زندانی شم ، تو یه سلول ، تنها با همه کتابهای جهان که بخونمشون چون فقط اونجاست که منِ ضعیف الاراده مجبور میشم کتاب زیاد بخونم .

دوست های خیلی خوبی دارم ولی مشاوران خوبی ندارم ، به ظاهرم خیلی میرسم ، دوست داشتم قدم 180 میبود و دلم میخواد یه روز چشممو عمل کنم ( بزرگش کنم ) ،  آدم خیالباف و رویاپردازی هستم، از دروغ به شدت متنفرم ، ترجیح میدم بمیرم ولی دروغ نگم ولی گاهی مجبور میشم دروغ بگم ، فریش میگه تو آدم راحتی نیستی ... خودم هم کم و بیش قبول دارم چون بلد نیستم زودجوش باشم ... بعضی ها میگن پررویی ولی به نظرم خجالتی ام !

بین 20ساله ها جزو 10 فمینیست اول ایران هستم ، از مصاحبت با آدم های پر به شدت لذت میبرم ولی خودم به اون پری که دلم میخواد نیستم ، اگر نزدیکانم به شخصیتم توهین کنند (حتی پدر و مادر ) بی جواب نمیذارم ، ظاهرا کینه ای هستم! تو مجامع عمومی - مثلا دانشگاه - آدم مشهوری هستم ولی محبوب نیستم !

هیچ کاری بیش از نوشتن نمیتونه آرومم کنه واسه همین حتی وقتی بد مینویسم خوشحالم !

کاملا مشخصه که خوشحال یا ناراحتم و اساسا آدم برون گرایی هستم ! نمیتونم با آدمهایی که از بالا به بقیه نگاه میکنند کنار بیام !

نوشته شده توسط moeen در سه شنبه 26 آذر1387 ساعت 14:0 | لینک ثابت |
بر طبق آمار رسمی بیش از 80% از مردم ایران دچار افسردگی هستند و 40 % از افسردگی حاد رنج می برند

Girl   : حسابي جات خاليه ، دلم ميخواست باشي ، الان بايد اينجا ميبودي !
Boy  : نميدونم چرا اينجوري شده ، حال من خرابتر از توست باور کن !
Girl   : تو چند روزي ميشه داغوني . من هم از اول هفته اينجوري هستم !
Boy  : امروز کلي زور زدم حالِ زارم تو چشم نزنه . کاش اونجا بودم دوتايي ميزديم زير گريه ...
Girl   : الهي بميرم نبينم غمت رو ... اَه ، چه روز گندي-ه امروز ... کاش ميتونستم اقلا تورو آروم کنم ...
Boy  : آخي ، چه مهربون !
Girl   : يه چيز ميگم ، شايد فکر کني بدجنسم . ولي خوشحال شدم امروز اين حالتو ديدم .
Boy  : من هم ورژنِ افسرده بعضي اطرافيانم رو بيشتر دوست دارم ولي يه سري آدمهاي خاص به يه دلايل خاص ... تو چرا خوشحال شدي ؟
Girl   : چون اينجوري شبيه من هستي ... دقت کردي هيچ کدوم نپرسيديم چِته ؟ پذيرفتيم که داغونيم ... اين يعني مثل مني !
Boy  : اولا شرايط سني ايجاب ميکنه بگيم تو مثل من هستي ، دوما فکر ميکني اين حالت خوبه ؟ نه ... چه مرگمون-ه ؟چرا بايد انقدر ضعيف باشيم که حتي ندونيم چمون-ه و دم به دقيقه زانوي غم بغل کنيم ؟
Girl   :  حوصله کل کل ندارم وگرنه جواب اولا رو ميدادم ... حس ِ جديدي نيست که بخوام فکر کنم ... تو رو نميدونم !
Boy  : دپرسيون ، همگی همین مرگمونه ، یکی کمتر یکی بیشتر ! ولی چرا نتونیم شاد باشیم ؟ این از ضعفِ من و تو و ما ست.
Girl   : تابه حال شده برای اثبات بی دلیل بودنِ زندگی ت هزار و یک دلیل بیاری؟
Boy  :  قبول ، زندگی بی هدف ... حالا که بی هدف هست مثل یک بازی فرض-ش کن ، بیا این زندگی ِ کوفتی رو بازی-نکرده نبازیم ! بازی کنیم ، تلاش کنیم که اگرهم باختیم ...(=دلمون) نسوزه
Girl   :  این حرفتو هستم اساسی ، خوب اومدیا !
Boy  : حالا که خوب اومدم یه لطفی کن ، کل smsهای امشب رو برام mail کن ، ok ؟
Girl   : چرا ؟
Boy  : خیلی وقته وبلاگم رو up نکردم !

نوشته شده توسط moeen در جمعه 15 آذر1387 ساعت 2:47 | لینک ثابت |
موضوع انشا : مشکلات روزمره خود را بنویسید

۱.اتاقم بیش از ۶ماه است که شلخته است و من باید او را مرتب کنم اما نمیکنم !

۲.از مدل موهایم خسته شدم ٬ دنبال یک مدل جدید هستم اما پیدا نمیکنم !

۳.تصمیم قاطع خود را مبنی بر مهاجرت به آلمان گرفته ام اما در اجرایی کردن ـ آن به شدت تنها هستم !

۴.... ..... .. .... ... ....... ...... .. ......... .. ..... . ..... ..... .... .... !

۵.کلاس زبان آلمانی میرم ولی مثل ترم قبل خوب درس نمیخونم !

۶.کتاب ٬ تئاتر ٬ سینما و فوتبال علاقه مندی های من هستند که فقط به فوتبال اونقدر که میخوام میرسم و مجبورم به جای ۳تای دیگه کارای دیگه بکنم !

۷.دوست دختر ثابت ندارم !

۸.مامان بابام هرروز صبح تا شب میرن «حاشیه سازی» ٬ برای اینکه حوصله شون از حاشیه سر نره ٬ کنارش خونه هم میسازند !

۹.ترافیک تهران دیوانه م کرده !

۱۰.وبلاگ م رو بیشتر از ۳۶۰م دوست دارم ولی کمتر بهش میرسم !

پی نوشت۱: من ۶ ماه است رفتم تو ۲۱ سالگی ٬ ببخشید که ادبیات انشا مثل ۱۲ ساله ها بود   :دی

پی نوشت۲: همه وبلاگ نویس هارو دعوت میکنم به نوشتن این انشا !

نوشته شده توسط moeen در شنبه 25 آبان1387 ساعت 10:43 | لینک ثابت |
تا حالا اتفاق افتاده بگین : اه این چه وضعی-ه ؟ لزومی نداره یه اتفاق وحشتناک افتاده باشه ٬ از همین روزمره ای که دارین زندگی میکنین شاکی بشین؟ ...

۵سال پیش ٬ همین تاریخ (۲۵ مهر) سیاه ترین جمعه ی زندگی خیلی ها نامگذاری شد ٬ اون روز وقتی خاله-م به اون طرز کشته شد (!) یه خانواده ی حدودا ۲۰ نفره رفت تو شوک ! کاری به این ندارم که چه مدت طول کشید که از شوک بیان بیرون ٬ یکی کمتر ٬ یکی بیشتر ولی اون روزها که من ۱۵سال داشتم یه سری چیزهارو خیلی خوب میدیدم ٬ این اتفاق انقدر وحشتناک بود که هیچکس جرات نمیکرد به پیامد خوبش فکر کنه ولی همه دیده بودند وحشتناک یعنی چی؟ همه فهمیدن اسم اون چیزایی که به خاطرش تا دیروز خودشون و اطرافیانشون رو جر میدادند «وحشتناک» نبود ٬ همه یک کم «آدمتر» شده بودند... و از اونجایی که یه حلقه از این زنجیر رفته بود همه محکمتر دست بقیه رو گرفته بودند ! ولی همه این ها انگار از سر ترس بود نه متنبه شدن ٬ وااای! جمله های اون روز هنوز تو گوشم هست: « ما تا حالا به خاطر چی حرص میخوردیم؟ » ٬ « آخه ما چرا قدر همون زندگی ـ کوفتی رو ندونستیم » و N تا جمله دیگه  !

وقتی الان و میبینم ٬ اینکه همه ٬ بدتر از ۲۵ مهر ۸۲ شدن ٬ میگم نکنه همه این شکایت ها ٬ بدبختی ها ٬ دقیقا حق ماست؟ نکنه همه اینها به خاطر درون ضعیف ماست؟ وااای خدا کنه درونم انقدر قوی شه که خدا هم هوس نکنه اذیتم کنه!

عکس : آینه

نوشته شده توسط moeen در پنجشنبه 25 مهر1387 ساعت 9:58 | لینک ثابت |
کمپین دعوت از خاتمی

 

اونقدر مطمئن-م از رای دادن به خاتمی که حاضرم کل زندگی ۹ ماه آینده-م رو بذارم پای به هدف رسیدن!

نوشته شده توسط moeen در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 3:9 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar